...
رو به یک پنجره در جمعیتِ تنهایت…فکر کردم که خودم را به تو نزدیک کنم…بی هوا بین دو ابروی تو شلیک کنم...خنده های تو مرا باز از این فاصله کشت!قهر نه، دوری تو قلب مرا بی گله کشت…موج موهای بلندِ تو مرا غرق نکردحسم از سردی این بی خبری، فرق نکرداز دلم دور شدی؛ فکر تو آمد به سرمخواب میبینمت از خواب نباید بپ...
به وقت تولد تو
یه دوستی حرف قشنگی زد گفت :آدم‌ها بیشتر از حرمت نون و نمکی که با هم خوردن باید حرمت لحظاتی که با هم خندیدن ، گریه کردن ، دیوونه بازی دراوردن و خاطره هایی که ساختن رو نگه دارن ....و اما من و توووو...هیچ یک را تجربه نکردیم...! من حرمت رفاقت با تو ....و تمام خاطرات که تجربه نکردیم را نگه میدارم❤️زندگی ...